گیرم نخواهم ننویسم مگر می شود صورت غرقه در خون بیگناه و معصوم "ندا" را دید و ننوشت؟ مسلما ندا نه اولین جانباخته حوادث روزهای اخیر بود نه آخرین آنها. در شهرهای دیگر از جمله شیراز هم صحنه های دلخراش چون جان دادن ندا را دیده ایم. اما بازهم نمیدانم چرا صحنه ی جان دادنش هنوز جلوی چشمم تکرار می شودو می پرسم بای ذنب قتلت؟ آرزو می کنم روزی برسد که جواب همصدایی ها به قول یغما گلروبی پلیس ضد شورش نباشد...

او بی آنکه بخواهد
یک توی صمیمی و مهربان را
به جای شمای پوچ و تهی
بر زبان راند
و در دل عاشق من
تمام آرزوها را بر انگیخت.
من اندیشناک در برابرش ایستاده ام؛
طاقت ندارم نگاه از نگاهش بردارم؛
به او می گویم :"شما چه دختر مودبی هستید"،
و با خود می اندیشم که:"چقدر دوستت دارم!"
(پوشکین)
همیشه در دنیا مسافر باش و رهگذر؛
مسافری که تن پوش و پاپوش خاک آلوده
به تن دارد.
گاهی در سایه ی درختی می نشینی؛
گاهی از بیابانی میگذری؛
اما همواره مسافر باش
چرا که اینجا خانه ی تو نیست.
(پوشکین)
از کتاب مسافر ترجمه ی زهرا محمدی
تصویر از: سالوادور دالی
چگونه می رسی زراه بی من ای بهار سبز؟
که من درون این قفس،اسیر و پای بسته ام،
شکسته بال و خسته ام.
چگونه می رسی زراه ای بهار سبز؟
و هدیه شکوفه را نثار شاخه های لخت می کنی؟
که زلفهای شام رنگ من،در آرزوی پنجه نسیم تو،
که شانه وار سر در آن برند،نفس نمی کشند.
دلم گرفته بود. از آن غروبها که آفتاب برای من ۴۳ بار غروب کردو تنهایی ...
وسوگنامه ئی مربوط به نزدیک 30 سال پیش، نوشته ی شاهرخ مسکوب که برای سهراب نوشت و من به یاد کس دیگری شاید. دریغ که نوشدارویی نیست تا سهراب ها راز دل خاک سرد بیرون کشد. دریغم آمد دوستانی که گه گاه اینجا می آیند نخوانند گیرم 200 روزیست که ننوشته ام. لعنت بر این خاک سرد ...
"*درباره ی مرگ دوست چه می توان گفت؟
مرگی که مثل آفتاب بالای سرمان ایستاده و با چشمهای گرسنه و همیشه بیدار نگاه مان می کند، یکی را هدف می گیرد و بر او می تابد و ذوب می کند و کنارمان خالی می شود، مرگی که مثل زمین زیر پایمان دراز کشیده و یکوقت دهان باز می کند. پیدا بود که مرگ مثل خون در رگهای سهراب می دود. تاخت و تازش را از زیر پوست می شد دید.چه جولانی می داد و او مثل سایه ای رنگ می باخت و محو می شد. بی شباهت به مرغ پر کنده ئی نبود. در گوشه ئی از تخت مچاله شده بود. کوچک بود ، کوچکتر شده بود. درد می کشید. می گفت همیشه از آدمهایی که که حرمت زندگی را نگه نمی دارند و خودشان را می کُشند، تعجب می کردم ؛اما حالا می فهمم چه طور می شود که خودشان را می کشند.بعضی وقتها زندگی کردن غیر ممکن است. جای رادیو تراپی می سوخت، تکان نمی توانست بخورد.حتی سنگینی ملافه درد ناک بود. شاید در سرطان خون هر گلبول تیغی است که تار رگها را می خراشد تا در گودال قلب فرو رود."
آن کسی که می خواهد بماند می رود و
آن که میخواهد برود می ماند ...
لعنت بر این خاک سرد.
می گویندجهان پدیده ی سرعت است و سرعت انگیزه ی رستن و شکفتن،اما نه بر آن مقیاس که ساعت کوچک مغز ما. چه بسیار ستارگان که هزاران سال نوری پیش از این خزان شدهاند و ما هنوزشان می بینیم، چه بسیارخورشیدها که هزاران سال نوری پیش از این شکفته اند و ما هنوزشان ندیده ایم. شکفتن و پِژمردن،آیین جهان است...
زندگی در این دنیای مجازی را وقتی شروع کردم که روزهای سختی داشتم اما توانستم تلخی های زمانه را فراموش کنم؛ تک تک نوشته هایتان را بارها و بارها بخوانم و لذت ببرم(گیرم نظر دادن به نوشته های زیبایتان را سخت ترین کار وبلاگ نویسی می دانم!). زندگی در این دنیا دوستانی برای من پدید آورد که همچنان نوشته هایشان را خواهم خواند و خواهم خواند و خواهم خواند...
دوستانی که از سر لطف مرا لینک کرده بودند می توانند حذفش کنند، چون این پست آخر است. به قول دوست عزیزی دلتنگی مبهمی همه وجودم را پر کرده است شاید دلم برای خودم تنگ شده ...دلهاتان شادباد!
اینکه با تو باشم و با من باشی
و با هم نباشیم
جدایی همین است
اینکه یک خانه مارا در بر بگیرد
اما یک ستاره ما را در خود جای ندهد
جدایی همین است
"غاده السمان"

نفرین اوندین
در افسانه های آلمانی اوندین یک پری دریایی بود که عاشق یک مرد فانی می شود و چون مرد به به او خیانت می کند سلطان پریان دریایی برای مجازاتش او را نفرین میکند و بر اثر نفرین نفس کشیدن و سایر اعمال اوتوماتیک او از بین می رود. در این حال مرد فقط به این وسیله قادر به زنده ماندن بود که بیدار بماند و نفس کشیدن را فراموش نکند.سرانجام مرد ازفرط خستگی به خواب رفت و تنفسش از کار ایستاد...
پ.ن.:گاهی نفس بالا نمی اید.انگار گیر نفرین اوندین افتاده ایم. بشماریم تا یادمان نرود...یک،دو،سه،...

فیلم امتیاز نهایی(وودی آلن،2005)دو پرسش اساسی را مطرح می کند:یکی نقش شانس در زندگی و دیگر اینکه عشق بهتر است یا ثروت!
کریس مربی تنیس جوانی است که با کلوئه، خواهر شاگردش تام آشنا شده است.خانواده ثروتمند تام امکان پیشرفت سریع را برای کریس فراهم می کنند. این در حالیست که کریس در گیر یک رابطه عاشقانه با نامزد تام به نام نولا نیز هست! کریس و کلوئه ازدواج می کنند و نامزدی تام و نولا به هم می خورد؛ اما کریس به این رابطه عاشقانه ی ممنوع ادامه می دهد تا اینکه سر انجام بر سر دو راهی انتخاب قرار می گیرد:عشق نولا یا موقعیتهایی که به وسیله ی ازدواج با کلوئه به دست آورده است...
پ.ن.۱) این عکس از آن جهت جالب بود که فاصله عمیق کریس را باکلوئه،در مقابل نولا نشان می داد.
پ.ن.۲) به قول شاعر!! عشق یه چیزی مث کشک و دوغه دوست دارم عاشقتم دروغه!
پ.ن.۳) فریدون مشیری چقدر زیبا می گوید:
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است!
پ.ن.۴) اگر چه مدتهاست از سینما قهرم! اما استثنائا دیدن این فیلم را می توانم توصیه کنم...
پ.ن.۵) صرفا برای رند شدن!
بعد از پست:مدتی نیستم.برای تک تک تان آرزوی روزهای شادی دارم.
بعد از بعد از پست: گیرم هنوز نیستم چه فرقی می کند؟بودن یا نبودن؟دیگر مساله این هم نیست!
لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود و دگر هیچ نبود
نه آسمان عاطفه دارد و نه انسان اندیشه مند. نه اینکه بخواهد بی عاطفه باشد،ولی وجود عاطفه در او خلاف عقل سلیم است ... ولی احتمالا چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد که عشق و شفقت است. چیزی که من مدتهاست که آنرا از یاد برده ام.
"بهومیل هارابال"
تنهایی پر هیاهو