تبليغاتX
تو را من چشم در راهم...

تو را من چشم در راهم...

                       

 

فیلم امتیاز نهایی(وودی آلن،2005)دو پرسش اساسی را مطرح می کند:یکی نقش شانس در زندگی و دیگر اینکه عشق بهتر است یا ثروت!

کریس مربی تنیس جوانی است که با کلوئه، خواهر شاگردش تام آشنا شده است.خانواده ثروتمند تام امکان پیشرفت سریع را برای کریس فراهم می کنند. این در حالیست که کریس در گیر یک رابطه عاشقانه با نامزد تام به نام نولا نیز هست! کریس و کلوئه ازدواج می کنند و نامزدی تام و نولا به هم می خورد؛ اما کریس به این رابطه عاشقانه ی ممنوع ادامه می دهد تا اینکه سر انجام بر سر دو راهی انتخاب قرار می گیرد:عشق نولا یا موقعیتهایی که به وسیله ی ازدواج با کلوئه به دست آورده است...

 

پ.ن.۱) این عکس از آن جهت جالب بود که فاصله عمیق کریس را باکلوئه،در مقابل نولا نشان می داد.

پ.ن.۲) به قول شاعر!! عشق یه چیزی مث کشک و دوغه  دوست دارم عاشقتم دروغه!

پ.ن.۳) فریدون مشیری چقدر زیبا می گوید:

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است!

 

پ.ن.۴) اگر چه مدتهاست از سینما قهرم! اما استثنائا دیدن این فیلم را  می توانم توصیه کنم...

پ.ن.۵) صرفا برای رند شدن!

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 23:4 توسط مسافر |


 

نه آسمان عاطفه دارد و نه انسان اندیشه مند. نه اینکه بخواهد بی عاطفه باشد،ولی وجود عاطفه در او خلاف عقل سلیم است ... ولی احتمالا چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد که عشق و شفقت است. چیزی که من مدتهاست که آنرا از یاد برده ام.

 

"بهومیل هارابال"

تنهایی پر هیاهو

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 19:23 توسط مسافر |


 آن کسی که می خواهد بماند می رود و

 آن که میخواهد برود می ماند  ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 19:21 توسط مسافر |


 یادی از یک دوست وبلاگی

 

دیروز مسعودرفت. آفتاب که غروب می کرد اورا هم با خودش برد.

قطره قطره آب شد تا تمام شد.

 

 

چه ساده با گریستن خویش زاده می شویم و

با گریستن دیگران می میریم.

اما میان دشواری دریا و تبسم کرانه فاصله ای هست...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 0:25 توسط مسافر


                               

 

 تو به فال قهوه معتقدی،

 به آینده بینی و فال ورق:

 من اما به چشمان تو.

 

  "پل ورلن"

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 0:59 توسط مسافر |


مزن نوا که دگر طاقت جدایی نیست.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 0:56 توسط مسافر


عزیز من!خوشبختی نامه ای نیست که یک روز نامه رسانی زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دست های منتظر تو بسپارد.خوشبختی ساختن عروسک کوچکی است از از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر. به همین سادگی... به خدا به همین سادگی .اما یادت باشد جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد،نه هیچ چیز دیگری.

خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز لوازم و شرایط و اصول و قوانین ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناخت آن شویم...

"زنده یاد نادر ابراهیمی"

پ.ن.:دیروز شنیدم که دفتر زندگیش تمام شد...به همین سادگی.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 12:28 توسط مسافر


 

هنوز هم پس از گذشت سالها "جاده" فیلم محبوب من است،یک شاهکار. احتمالا فیلم را دیده اید و چه بسا بارها برای جلسومینا گریسته اید.ماجرای فیلم از این قرار است که زامپانو که با نمایش هایش زندگی می گذراند جلسومینا(جولیتا ماسینا)ی معصوم و ساده دل را می خرد تا دستیارش باشد.جلسومینا نسبت به زامپانو محبت پیدا می کند تا اینکه پایان تراژیک فیلم رخ می دهد و با قتل ناخواسته ی دلقک سیرک توسط زامپانو، جلسومینا  تعادل روحی خود را از دست می دهد...هنوز هم گاهی وقتی تنها میشوم برای سادگی کودکانه جلسومینا و معصومیت افلیا (لابیرنت پن) دلم می گیرد ...

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 1:2 توسط مسافر |


من خواب مرگ خویش را دیدم،

و یخزدگی را که می خزید در جانم.

فقط حضور تو بود،تمامی آنچه که از من بجای ماند؛

دهان تو جهان مرا روز و شام بود

و تن تو، جمهوری من بود،که از بوسه های خود

پی افکندم.

 

آن گاه

کتابها همه آخر شدند

و دوستکامی ها؛

خزاینی که دمادم از گنج لبریز می شدند

و خانه ی رخشنده ئی که ما به یاوری یکدگر بنا کردیم

از میان رفتند،

تا آنکه به جز چشمهای تو ،چیزی به جا نماند.

 

آندم که زندگی دشوار می شود

عشق گشایشی ست

که موجی فراز موج می آید؛

ولی فغان از آن هنگام

که مرگ ،بر دروازه مشت می کوبد.

 

تنهانگاه توست،که خلا را پر می کند ز خویش،

تنها ظهور توست ، که نیستی را پس می زند زجای،

و عشق توست

فقط .

آنجا که تیرگی نزدیک می شود.

                       

                    پابلو نرودا

                    ترجمه ی :فواد نظیری

 

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 17:33 توسط مسافر |


 آیا این عجیب نیست که ما آدمها وقتی پیر تر می شویم،قند خونمان افزایش می یابد(یعنی شیرین تر می شویم)؛ چربیمان بالاتر می رود(چرب و نرم می شویم) و فشار خونمان بالا می رود (یعنی بانمکتر می شویم) اما با وجود این امتیازات ازمحبوبیتمان دربین اطرافیان کاسته می شود؟!

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 0:0 توسط مسافر |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم
:و کمی بعد گفت
خودت که می‌دانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد
پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چه‌قدر دلت گرفته بوده
.اما مسافر کوچولو جوابم را نداد


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

احمد شاملو
سید علی صالحی
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386



پیوندها

نابخشوده
آدم برفی
دستیار وبلاگ نویس شما
سینما پارادیزو
بی خوابی
خط خطی
قاصدك
دل نوشته ها و اشعار من1
دل نوشته ها و اشعار من2
بعد از ظهر سگی
مرد جان به لب رسیده
چند روایت معتبر
...هر چی که دوست داری
پری کوچک غمگین
پرسه
اينجا ميتونه يه خونه باشه
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها: